آن دلبر بی مهر که ماهیست بچهر

آن دلبر بی مهر که ماهیست بچهر

دارد سر عاشقی ندارد سر مهر

کمال خجندی

ترک آهو چشمم ای آهو چشمت شیرگیر

ترک آهو چشمم ای آهو چشمت شیرگیر

صید آهوی توام بر صید خود آهو مگیر

کمال خجندی

ز چیست قهقه شیشه های می دانی

ز چیست قهقه شیشه های می دانی

بریش محتسب شهر میکند خنده

کمال خجندی

به امعانی تبریزی یکی گفت

به امعانی تبریزی یکی گفت

چو از شوق برادر شب نمی خفت

که چون در گل بماندی زاشتیاقش

چگونه می کشی بار فراقش

بدو گفت ای رفیق غمگسارم

چرائی بی خبر از کار و بارم

چنین بینی که پیش روی من هست

نمی بینی که از پنجه، شصت من هست

خری کو شست من برگیرد آسان

ز شست و پنج من نبود هراسان

کمال خجندی