ای دوست مرانم ز در خویش خدا را

ای دوست مرانم ز در خویش خدا را

کز پیش نرانند شهان خیل گدا را

باز آی که تا فرش کنم دیده به راهت

حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را

از دست مده باده که این صیقل ارواح

بزداید از آیینه دل زنگ ریا را

زاهد تو و رب ارنی؟ این چه خیال است

با دیده خودبین نتوان دید خدا را

هرگز نبری راه به سر منزل الا

تا مرحله پیما نشوی وادی لا را

چون دور به عاشق برسد ساقی دوران

در دور تسلسل فکند جام بلا را

آتش به جهانی زند ار سوخته جانی

بر دامن معبود زند دست دعا را

طوفان بلا آمد و بگرفت در و دشت

چون نوح برافراشت به حق دست رجا را

در حضرت جانان سخن از خویش مگوئید

قدری نبود در بر خورشید سها را

از درد منالید که مردان ره عشق

با درد بسازند و نخواهند دوا را

وحدت که بود زنده خَضَروار مگر خورد

از چشمه حیوان فنا آب بقا را

وحدت کرمانشاهی

ز دست عقل به رنجم بیار جام شراب

ز دست عقل به رنجم بیار جام شراب

بنای عقل مگر گردد از شراب خراب

برو به کوی خرابات و می‌پرستی کن

که این کلید نجات است و آن طریق صواب

لطیفه‌های نهانی رسد به گوش دلم

ز صوت بربط و آهنگ چنگ و بانگ رباب

به یک تجلی حسن ازل ز بحر وجود

شد آشکار هزاران هزار شکل حباب

جهان و هرچه در او هست پیش اهل نظر

نظیر خواب و خیال است عکس ظل تراب

عجب مدار که شب تا به صبح بیدارم

عجب بود که در آید به چشم عاشق خواب

قرار و صبر ز عاشق مجو که نتواند

به حکم عقل محال است جمع آتش و آب

بیا و این من و ما را تو از میان بردار

که غیر این من و ما نیست در میانه حجاب

نبوده بی می و معشوق سال‌ها وحدت

به دور لاله و گل روزگار عهد شباب

وحدت کرمانشاهی

محرم راز خدایی دل دیوانه ماست

محرم راز خدایی دل دیوانه ماست

مخزن گنج نهان سینه ویرانه ماست

مشعل خور که فروزان شده بر صحن سپهر

پرتوی از مه رخساره جانانه ماست

باده افروز که خورشید می عقل فروز

هر سحر جلوه‌گر از مشرق پیمانه ماست

برو ای زاده افسرده که در محفل دوست

ما چو شمعیم و خلایق همه پروانه ماست

ما و تسبیح شمردن ز کجا تا به کجا

زلف پرچین بتان سبحه صد دانه ماست

آنچه از زلف بتان باز کند چین و شکن

تا کمند دل عشاق شود، شانه ماست

اندر این عرض و سماوات نگنجد وحدت

قلب تو عرش من است و دل تو خانه ماست

وحدت کرمانشاهی

هر که از تن بگذرد جانش دهند

هر که از تن بگذرد جانش دهند

هر که جان درباخت جانانش دهند

هر که در سجن ریاضت سر کند

یوسف‌آسا مصر عرفانش دهند

هر که گردد مبتلای درد هجر

از وصال دوست درمانش دهند

هر که نفس بت‌صفت را بشکند

در دل آتش گلستانش دهند

هر که بر سنگ آمدش مینای صبر

کی نجات از بند هجرانش دهند

هر که گردد نوح عشقش ناخدا

ایمنی از موج طوفانش دهند

هر که از ظلمات تن خود بگذرد

خضرآسا آب حیوانش دهند

وحدت کرمانشاهی

هرکه آئین حقیقت نشناسد ز مجاز

هرکه آئین حقیقت نشناسد ز مجاز

در سراپرده رندان نشود محرم راز

یا که بیهوده مران نام محبت به زبان

یا چو پروانه بسوز از غم و با درد بساز

مگذارید قدم بیهده در وادی عشق

کاندر این مرحله بسیار نشیب است و فراز

آنقدر حلقه زنم بر در میخانه عشق

تا کند صاحب میخانه به رویم در باز

دم غنیمت بود ای دوست در این دم زیرا

آنچه از عمر ز کف رفت دگر ناید باز

هرکه شد معتکف اندر حرم کعبه دل

حاش لله که شود معتکف کوی مجاز

بهتر از جنت و حور است همانا وحدت

وصل دلدار و لب جوی و می و نغمه ساز

وحدت کرمانشاهی

ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم

ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم

روز و شبان به خاک درش جبهه سوده‌ایم

با رخش صبر وادی لا را سپرده‌ایم

اندر فضای منزل الّا غنوده‌ایم

پا از گلیم کثرت دنیا کشیده‌ایم

خود تکیه ما به بالش وحدت نموده‌ایم

با صیقل ریاضت از آیینه ضمیر

گرد خودی و زنگ دوئی را زدوده‌ایم

زاهد برو که نغمه منصوری از ازل

ما بر فراز دار فنا خوش سروده‌ایم

بهر قبول خاطر خاصان بزم دوست

کاهیده‌ایم از تن و بر جان فزوده‌ایم

نادیده‌های چند ز دلدار دیده‌ایم

نشنیده‌های چند ز جانان شنوده‌ایم

تا رخت جان به سایه سروی کشیده‌ایم

صد جوی خون ز دیده به دامن گشوده‌ایم

گوی سعادت از سر میدان معرفت

وحدت به صولجان ریاضت ربوده‌ایم

وحدت کرمانشاهی

از عشق خدا گر به سرت شور و نواست

از عشق خدا گر به سرت شور و نواست

از حق بنما طلب دلت هرچه که خواست

با دیده حق‌بین بنگر خوبان را

رخسار نکو آینه صنع خداست

وحدت کرمانشاهی

بی کسب کمال نقص زایل نشود

بی کسب کمال نقص زایل نشود

الطاف خدا شامل کاهل نشود

مقسوم بود رزق ولیکن وحدت

بی کوشش و بی تلاش حاصل نشود

وحدت کرمانشاهی

هرچند که ذات حق نهان است ز دید

هرچند که ذات حق نهان است ز دید

در خویش خدای خویش را بتوان دید

گر خانه دل تهی شود از اغیار

منزلگه یار می‌شود بی تردید

وحدت کرمانشاهی

یکتا و مقدس است خلاق ودود

یکتا و مقدس است خلاق ودود

از فیض وجود اوست امکان موجود

او واحد مطلق است و در ساحت او

کفر است اگر کنیم اظهار وجود

وحدت کرمانشاهی

از آنچه پسند نیست خودداری کن

از آنچه پسند نیست خودداری کن

با صدق و خلوص خلق را یاری کن

خواهی که نبینی ز کسان جز نیکی

با نیک و بد خلق نکوکاری کن

وحدت کرمانشاهی

از علم و کمال بهره‌برداری کن

از علم و کمال بهره‌برداری کن

با صدق و خلوص خلق را یاری کن

تا بتوانی دلی مرنجان هرگز

زنهار حذر ز مردم‌آزاری کن

وحدت کرمانشاهی

ذات احدیت است از دیده نهان

ذات احدیت است از دیده نهان

لیکن نبود ز چشم حق‌بین پنهان

او واحد و فرد و لامکان است و قدیر

در قبضه قدرتش بود کون و مکان

وحدت کرمانشاهی