چو خویشتن نتواند که می‌خورد قاضی

چو خویشتن نتواند که می‌خورد قاضی

ضرورتست که بر دیگران بگیرد سخت

که گفت پیرزن از میوه می‌کند پرهیز؟

دروغ گفت که دستش نمی‌رسد به درخت

سعدی

به تماشای میوه راضی شو

به تماشای میوه راضی شو

ای که دستت نمی‌رسد بر شاخ

گر مرا نیز دسترس بودی

بارگه کردمی و صفه و کاخ

و آدمی را که دست تنگ بود

نتواند نهاد پای فراخ

سعدی

ز دست ترشروی خوردن تبرزد

ز دست ترشروی خوردن تبرزد

چنان تلخ باشد که گویی تبر زد

گرم روی با پشت گردد از آن به

که رویی ببینم که پشتم بلرزد

گدا طبع اگر در تموز آب حیوان

به دستت دهد جور سقا نیرزد

کسی را فراغ از چنین خلق دیدن

مسلم بود کو قناعت بورزد

سعدی

یاد دارم ز پیر دانشمند

یاد دارم ز پیر دانشمند

تو هم از من به یاد دار این پند

هر چه بر نفس خویش نپسندی

نیزبر نفس دیگری مپسند

سعدی

دل منه بر جهان که دور بقا

دل منه بر جهان که دور بقا

می‌رود همچو سیل سر در زیر

پیر دیگر جوان نخواهد شد

پیریش نیز هم نماند دیر

سعدی

نه نیکان را بد افتادست هرگز

نه نیکان را بد افتادست هرگز

نه بدکردار را فرجام نیکو

بدان رفتند و نیکان هم نماندند

چه ماند؟ نام زشت و نام نیکو

سعدی

مکافات بدی کردن حلالست

مکافات بدی کردن حلالست

چو بی‌جرم از کسی آزرده باشی

بدی با او روا باشد ولیکن

نکویی کن که با خود کرده باشی

سعدی

هر دم زبان مرده همی گوید این سخن

هر دم زبان مرده همی گوید این سخن

لیکن تو گوش هوش نداری که بشنوی

دل در جهان مبند که دوران روزگار

هر روز بر سری نهد این تاج خسروی

سعدی

کوی عشق

در خرابات مجانین کن گذر

تا ببینی رسم و آئین دگر

ادامه نوشته

در مَدح مولای متقیان علی علیه السلام

دگر چه شد که دلم بر کشید ناله زار

دگر چه رفت که سر نیست در غم دستار

ادامه نوشته

چشم تو

بسکه بر سر زدم ز فرقت یار

کارم از دست رفت ودست از کار

ادامه نوشته

در بند تقدیر

هیچ کاری نشد به تدبیرم

چکنم، مبتلای تقدیرم

ادامه نوشته

چون نام لب تو بر زبان رانم

چون نام لب تو بر زبان رانم

از دست مگس گریخت، نتوانم

ادامه نوشته

شد از فروغ شاه صفی گلستان جهان

شد از فروغ شاه صفی گلستان جهان

خورشید گو متاب دگر بر جهانیان

ادامه نوشته

هجرت ز وصل غیر خبر میدهد مرا

هجرت ز وصل غیر خبر میدهد مرا

مرگی نوید مرگ دگر میدهد مرا

رضی‌الدین آرتیمانی

از آن هجران کند با من مدارا

از آن هجران کند با من مدارا

که بی او زیستن کم مردنی نیست

رضی‌الدین آرتیمانی

فیض عجبی یافتم از صبح ببینید

فیض عجبی یافتم از صبح ببینید

این جادهٔ روشن ره میخانه نباشد

رضی‌الدین آرتیمانی

زلفش بخط سپرد رضی عهد دلبری

زلفش بخط سپرد رضی عهد دلبری

خوبی ازین دو سلسله بیرون نمیشود

رضی‌الدین آرتیمانی

زلفش به بستر مرگ از تغافلت

زلفش به بستر مرگ از تغافلت

سنگین دلا بیک نگهم میتوان خرید

رضی‌الدین آرتیمانی

دامن هر دو جهان از کف غم برهانم

دامن هر دو جهان از کف غم برهانم

گر بچنگم فتد از چرخ گریبان و سری

رضی‌الدین آرتیمانی

قید و اطلاق دلم سوخت ندانم چکنم

قید و اطلاق دلم سوخت ندانم چکنم

هیچ جا بند نه و در همه جا بند شدم

رضی‌الدین آرتیمانی

جز غم عشق بهر چیز که در ساخته‌ای

جز غم عشق بهر چیز که در ساخته‌ای

حیف و صد حیف از آن عمر که در باخته‌ای

رضی‌الدین آرتیمانی

ای کبوتر تو که سر پنجهٔ شاهینت نیست

ای کبوتر تو که سر پنجهٔ شاهینت نیست

با خبر باش که آواز پری می‌آید

رضی‌الدین آرتیمانی

سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا

سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا

عیان شد رشحهٔ خون از شکاف جوشن دارا

دم روح‌القدس زد چاک در پیراهن مریم

نمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی

میان روضهٔ خضرا روان شد چشمهٔ روشن

کنار چشمهٔ روشن برآمد لالهٔ حمرا

ز دامان نسیم صبح پیدا شد دم عیسی

ز جیب روشن فجر آشکارا شد کف موسی

درافشان کرد از شادی فلک چون دیدهٔ مجنون

برآمد چون ز خاور طلعت خور چون رخ لیلا

مگر غماز صبح از بام گردون دیدشان ناگه

که پوشیدند چشم از غمزه چندین لعبت زیبا

درآمد زاهد صبح از در دردی‌کش گردون

زدش بر کوه خاور بی‌محابا شیشه صهبا

برآمد ترکی از خاور، جهان آشوب و غارتگر

به یغما برد در یک دم، هزاران لل لالا

نهنگ صبح لب بگشود و دزدیدند سر، پیشش

هزاران سیمگون ماهی در این سیمابگون دریا

برآمد از کنام شرق شیری آتشین مخلب

گریزان انجمش از پیش روبه‌سان گرازآسا

چنان کز صولت شیر خدا کفار در میدان

چنان کز حملهٔ ضرغام دین ابطال بر بیدا

هژبر سالب غالب علی بن ابی طالب

امام مشرق و مغرب امیر یثرب و بطحا

هاتف اصفهانی

نسیم صبح عنبر بیز شد بر تودهٔ غبرا

نسیم صبح عنبر بیز شد بر تودهٔ غبرا

زمین سبز نسرین‌خیز شد چون گنبد خضرا

ز فیض ابر آزاری زمین مرده شد زنده

ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا

صبا پر کرد در گلزار دامان از گل سوری

هوا آکنده در جیب و گریبان عنبر سارا

عبیر آمیخت از گیسوی مشکین سنبل پرچین

گلاب افشاند بر چشم خمارین نرگس شهلا

به گرد سر و گرم پر فشانی قمری مفتون

به پای گل به کار جان فشانی بلبل شیدا

سزد گر بر سر شمشاد و سرو امروز در بستان

چو قمری پر زند از شوق روح سدرهٔ طوبی

چنار افراخت قد بندگی صبح و کف طاعت

گشود از بهر حاجت پیش دادار جهان آرا

پس آنگه در جوانان گلستان کرد نظاره

نهان از نارون پرسید کای پیر چمن پیرا

چه شد کاطفال باغ و نوجوانان چمن جمله

سر لهو و لعب دارند زین سان فاحش و رسوا

چرا گل چاک زد پیراهن ناموس و با بلبل

میان انجمن دمساز شد با ساغر و مینا

نبینی سر و پا بر جای را کازاد خوانندش

که با اطفال می‌رقصد میان باغ بر یک پا

پریشان گیسوی شمشاد و افشان طرهٔ سنبل

نه از نامحرمان شرم و نه از بیگانگان پروا

میان سبزه غلطد با صبا نسرین بی تمکین

عیان با لاله جام می‌زند رعنای نارعنا

به پاسخ نارون گفتش کز اطفال چمن بگذر

که امروز امهات از شوق در رقصند با آبا

همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی

بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی ماوا

شهنشاه غضنفر فر پلنگ آویز اژدر در

امیرالمؤمنین حیدر علی عالی اعلا

به رتبت ساقی کوثر به مردی فاتح خیبر

به نسبت صهر پیغمبر ولی والی والا

ولی حضرت عزت قسیم دوزخ و جنت

قوام مذهب و ملت، نظام الدین و الدنیا

از آنش عقل در گوهر شمارد جفت پیغمبر

که بی چون است و بی‌انباز آن یکتای بی‌همتا

هاتف اصفهانی

زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حوا

زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حوا

غرض ذات همایون تو از دنیا و مافیها

ادامه نوشته