بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کرد

بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کرد

بی سرو قدان میل تماشا نتوان کرد

کام دلم آن پسته دهانست ولیکن

زان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد

گفتم مرو از دیدهٔ موج افکن ما گفت

پیوسته وطن برلب دریا نتوان کرد

چون لاله دل از مهرتوان سوختن اما

اسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد

تا در سر زلفش نکنی جان گرامی

پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد

آنها که ندانند ترنج از کف خونین

دانند که انکار زلیخا نتوان کرد

از بسکه خورد خون جگر مردم چشمم

دل در سر آن هندوی لالا نتوان کرد

بی خط تو سر نامهٔ سودا نتوان خواند

بی زلف تو سر در سر سودا نتوان کرد

گیسوی تو گر سرکشد او را چه توان گفت

با هندوی کژ طبع محا کا نتوان کرد

هر لحظه پیامی دهدم دیده که خواجو

بی می طلب آب رخ از ما نتوان کرد

از دست مده جام می و روی دلارام

کارام دل از توبه تقاضا نتوان کرد

خواجوی کرمانی

دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود

دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود

عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود

هر دلی کز مهر آن مه روی دارد ذره‌ئی

در گداز آید چو موم ار فی المثل خارا بود

سنبلت زانرو ببالا سر فرود آورده است

تا چو بالای تو دایم کار او بالا بود

هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک

کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود

تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر

قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود

از نکورویان هر آنچ آید نکو باشد ولی

یار زیبا گر وفاداری کند زیبا بود

حال رنگ روی خواجو عرضه کردم بر طبیب

ناردان فرمود از آن لب گفت کان صفرا بود

خواجوی کرمانی

مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود

مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود

ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود

گوشوار زرش از طرف بنا گوش چو سیم

گوئی از جرم قمر زهرهٔ زهرا بنمود

سرو را در چمن آواز قیامت بنشست

چون سهی سرو من آن قامت رعنا بنمود

صوفی از خرقه برون آمد و زنار ببست

چون بت من گرهٔ زلف چلیپا بنمود

گفتمش مرغ دلم از چه بدام تو فتاد

دانهٔ خال سیه بر رخ زیبا بنمود

غم سودای ترا شرح چه حاجت چو دلم

بر رخ زرد اثر سر سویدا بنمود

چشم جادوی تو چون دست برآورد به سحر

رخت ازلفت چو ثعبان ید بیضا بنمود

بشکر خنده در احیای دل خسته دلان

لب جانبخش تو اعجاز مسیحا بنمود

چشم خواجو چو سر حقهٔ گوهر بگشود

لعل ناب از صدف لؤلؤی لالا بنمود

شاهد مهوش طبعش بشکر گفتاری

ای بسا شور که از لعل شکر خا بنمود

خواجوی کرمانی

کیوان چو قران به برج خاکی افگند

کیوان چو قران به برج خاکی افگند

زاحداث زمانه را به پاکی افگند

اجلال تو را ضؤ سماکی افگند

اعدای تو را سوی مغاکی افگند

ناصرخسرو

تا ذات نهاده در صفائیم همه

تا ذات نهاده در صفائیم همه

عین خرد و سفرهٔ ذاتیم همه

تا در صفتیم در مماتیم همه

چون رفت صفت عین حباتیم همه

ناصرخسرو

ارکان گهرست و ما نگاریم همه

ارکان گهرست و ما نگاریم همه

وز قرن به قرن یادگاریم همه

کیوان کردست و ما شکاریم همه

واندر کف آز دلفگاریم همه

ناصرخسرو

با گشت زمان نیست مرا تنگ دلی

با گشت زمان نیست مرا تنگ دلی

کایزد به کسی داد جهان سخت ملی

بیرون برد از سر بدان مفتعلی

شمشیر خداوند معدبن علی

ناصرخسرو

تا کی از آرزوی جاه و خطر

تا کی از آرزوی جاه و خطر

به در شاه و زی امیر شوی؟

دشمن من شدی بدانکه چو من

حاضر آیم تو می حسیر شوی

جهد آموختن بباید کرد

گرت باید که بی‌نظیر شوی

که نمیرند جمله باخطران

تا تو، ای بی‌خطر، خطیر شوی

ناصرخسرو

جهانا چه در خورد و بایسته‌ای!

جهانا چه در خورد و بایسته‌ای!

وگر چند با کس نپایسته‌ای

به ظاهر چو در دیده خس ناخوشی

به باطن چو دو دیده بایسته‌ای

اگر بسته‌ای را گهی بشکنی

شکسته بسی نیز هم بسته‌ای

چو آلوده‌ای بینی آلوده‌ای

ولیکن سوی شستگان شسته‌ای

کسی کو تو را می‌نکوهش کند

بگویش: هنوزم ندانسته‌ای

بیابی ز من شرم و آهستگی

اگر شرمگن مرد و آهسته‌ای

تو را من همه راستی داده‌ام

تو از من همه کاستی جسته‌ای

زمن رسته‌ای تو اگر بخردی

بچه نکوهی آن را کزو رسته‌ای؟

به من بر گذر داد ایزد تو را

تو بر ره‌گذر پست چه نشسته‌ای

ز بهر تو ایزد درختی بکشت

که تو شاخی از بیخ او جسته‌ای

اگر کژ برو رسته‌ای سوختی

وگر راست بر رسته‌ای رسته‌ای

بسوزد کژیهات چون چوب کژ

نپرسد که بادام یا پسته‌ای

تو تیر خدائی سوی دشمنش

به تیرش چرا خویشتن خسته‌ای؟

چو بی‌راه و بی‌رسته گشتی، مرا

چه گوئی که بی‌راه و بی‌رسته‌ای؟

چو دانش بیاری تو را خواسته‌ام

وگر دانش آری مرا خواسته‌ای

ناصرخسرو

آنچه‌ت بکار نیست چرا جوئی؟

آنچه‌ت بکار نیست چرا جوئی؟

وانچه‌ت ازو گریز چرا گوئی؟

به روئی ار به روی کسی آری

بی‌شک به رویت آید بی‌روئی

خوش خوش از جهان و جوانمردی

پیش آر و پیش مار خوی نوئی

بدخو عقاب کوته عمر آمد

کرگس دراز عمر ز خوش خوئی

این زال شوی‌کش چتو بس دیده است

از وی بشوی دست زناشوئی

بنده مشو ز بهر فزونی را

آن را که همچو اوئی و به زوئی

گر دانشت به مال به دست آمد

پس مال می به دانش چون جوئی؟

چون می‌فروشی آنچه خریده‌ستی؟

خونی ز خون ز بهر چه می‌شوئی؟

جان را به علم پوش چو پوشیدی

تن رابه ششتری و به کاکوئی

روشن روانت گنه ز بی‌علمی

تیره تنت چو مشک به خوش‌بوئی

پوینده این جهان و فروزندی

او را از این قبل به تگاپوئی

ناصرخسرو

ای شده مشغول به ناکردنی،

ای شده مشغول به ناکردنی،

گرد جهان بیهده تا کی دنی؟

ادامه نوشته

ای عجب ار دشمن من خود منم

ای عجب ار دشمن من خود منم

خیره گله چون کنم از دشمنم؟

ادامه نوشته

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب،

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب،

مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب

این جهان را به جز از بادی و خوابی مشمر

گر مقری به خدای و به رسول و به کتیب

بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس

تا نیایدش از این دیو فریبنده نهیب

بهرهٔ خویشتن از عمر فرامشت مکن

رهگذارت به حساب است نگه‌دار حسیب

دامن و جیب مکن جهد که زربفت کنی

جهد آن کن که مگر پاک کنی دامن و جیب

زیور و زیب زنان است حریر و زر و سیم

مرد را نیست جز از علم و خرد زیور و زیب

کی شوی عز و شرف بر سر تو افسر و تاج

تا تو مر علم و خرد را نکنی زین و رکیب؟

خویشتن را به زه بهمان واحسنت فلان

گر همی خنده و افسوس نخواهی مفریب

خجلت و عیب تن خویش غم جهل کشد

کودکی کو نکشد مالش استاد و ادیب

پند بپذیر و چو کرهٔ رمکی سخت مرم

جاهل از پند حکیمان رمد و کره ز شیب

سخن آموز که تا پند نگیری ز سخن

پند را باز ندانی ز لباسات و فریب

نه غلیواج تو را صید تذرو آرد و کبگ

نه سپیدار تو را بار بهی آرد و سیب

سر بتاب از حسد و گفتهٔ پر مکر و دروغ

چوب بر مغز مخر، جامهٔ پر کیس و وریب

ای برادر، سخن نادان خاری است درشت

درو باش از سخن بیهده‌ش، آسیب، آسیب!

زرق دنیا را گر من بخریدم تو مخر

ور کسی بر سخن دیو بشیبد تو مشیب

ناصرخسرو

آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا

آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا

از بوی و مزه چون شکر و عنبر سارا

زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کارد

هر چند تو با کارد بوی آن تن تنها

چون کارد زدیش آنگه پیش تو بیفتد

مانند دو کاسه که بود پر ترحلوا

ناصرخسرو

ای پیر، نگه کن که چرخ برنا

ای پیر، نگه کن که چرخ برنا

پیمود بسی روزگار برما

ادامه نوشته

به چشم نهان بین نهان جهان را

به چشم نهان بین نهان جهان را

که چشم عیان بین نبیند نهان را

ادامه نوشته

اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست

اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست

بی‌سبب چیست که می تلخ و لبت شیرینست

حور در سایهٔ طوبی اگرش جاست چرا

طوبی قد تو در سایهٔ حورالعینست

چهرهٔ من نه سپهرست چرا همچو سپهر

هرشب از اشک روان جلو گه پروینست

دیده تا دید ترا گفت زهی سرو بلند

راستی کور به آن دیده که کوته‌بینست

به سرت گر سر من بی‌ تو به بالین سوده

سر و پا سوخته را کی هوس بالینست

این مرا بس که ز وصل صنمی لاله عذار

شب‌ و روز و مه‌ و سالم همه فروردینست

هرکجا قامت او تا گذری شمشادست

هرکجا طلعت او تا نگری نسرینست

هجر شمشادش تیمار دل بیمارست

وصل نسرینش تسکین‌ دل مسکینست

حاصل عمر گرانمایه همین بس که مرا

مدح دارای جهان از دل و جان آیینست

خسرو رادابوالسیف که نوک قلمش

به صفت چون نفس باد صبا مشکینست

شاه آزاده محمد شه کاندر صف جنگ

مژه در چشم عدو از سخطش زوبینست

قاآنی

آن نه رویست که یک باغ‌ گل و نسرینست

آن نه رویست که یک باغ‌ گل و نسرینست

وان نه خالست که یک چرخ مه و پروینست

شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست

شادمان حالی ازینم که دلم غمگینست

مگس آنجا که لب تست‌‌ گریزد ز شکر

تلخش آید شکر از بس که لبت شیرینست

عاشقان خستهٔ مژگان دو چشم سیهند

زخم آن قوم نه از تیغ و نه از زوبینست

چون خرامی تو خلایق همه گویند بهم

آن بهشتی که خدا وعده نمودست اینست

بت من چین به جبین دارد و حیرانم ازین

که بود چین به صنم یا که صنم در چینست

حور گویند نزاید بچه باور نکنم

کیست آن مه نه اگر بچهٔ حورالعینست

ای که گویی که ترا دینی و آیینی نیست

عاشقی دین من و مهر بتان آیینست

گفتم اول چو کبوتر کنمش زود شکار

دیدم آخرکه کبوتر منم او شاهینست

ای که گفتی که چرا دین به نکویان دادی

اولین تحفهٔ عشاق به خوبان دینست

قاآنی

یارکی هست مرا به لطافت ملکو

یارکی هست مرا به لطافت ملکو

به حلاوت شکر و به ملاحت نمکو

دی مرا گفت به طیش غم برانگیخته جیش

از پی موکب عیش ساخت باید یزکو

خیز و آن باده بنوش‌ که روی پاک ز هوش‌

رودت جوش و خروش‌ بسماک از سمکو

پشه زو پیل شود قطره زو نیل شود

زو ابابیل شود باز سیمین پر کو

جرعهٔ می هاتوا که جم و کی ماتوا

جملگی قد فاتوا همگی قد هلکو

شیخنا بهر عوام ساخته دانه و دام

دانه‌اش‌ سبحهٔ خام دام تحت‌الحنکو

بهر دیبای طراز تا کیت جان بگداز

شادمان باش‌ و بساز با قبای قدکو

هله قاآنی هان نقد خود دار نهان

که شد از غیب عیان نقدها را محکو

شمع شیراز منم نکته‌پرداز منم

همه تن ناز منم تو چه گویی کلکو

فعلاتن فعلن فعلاتن فعلن

هست تقطیع سخن دک دکادک دککو

قاآنی

تو را رسمست اول دلربایی

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی

قاآنی

چون به عشق مجاز نیست نیاز

چون به عشق مجاز نیست نیاز

به دوگیتی هواپرستان را

ظلم باشد که سر فرود آید

به دوگیتی خداپرستان را

قاآنی

هزاران مکر و فن باشد زنان را

هزاران مکر و فن باشد زنان را

که نتواند یکی را چاره ابلیس

شود کاری چو بر ابلیس مشکل

بر او آسان کنند ایشان به تلبیس

قاآنی

شنیدستم که بوتیمار مرغیست

شنیدستم که بوتیمار مرغیست

که‌ هست‌ از عشق آبش در درون غم

نشیند در کنار آب و گوید

که گر نوشم شود آب اندکی کم

بخل بدکنش را در زمانه

توگویی این صفت باشد مسلم

ز فرط حرص‌ مال خویشتن را

همی بر خویشتن دارد محرم

به هرحال از برای غیر جاوید

ز هر سو سیم و زر آرد فراهم

قاآنی

شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو

شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو

کز زبان هر زبان هر دل ندارد آگهی

غیر خاموشی نیارد گفتن از چیزی سخن

هرکه را افتد نظر بر روی یار خرگهی

قاآنی

الا ای نیوشندهٔ هوشیار

الا ای نیوشندهٔ هوشیار

یکی نغز گفت آرمت گوش دار

ادامه نوشته

هرکس که سر زلف تو آورد بدست

هرکس که سر زلف تو آورد بدست

از غالیه فارغ شد و از مشگ برست

عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ

داند که میان این و آن فرقی هست

عبید زاکانی

تا مهر توام در دل شوریده نشست

تا مهر توام در دل شوریده نشست

وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست

این غم ز دلم نمی‌نهد پای برون

وین اشگ ز دامنم نمیدارد دست

عبید زاکانی

گفتم عقلم گفت که حیران منست

گفتم عقلم گفت که حیران منست

گفتم جانم گفت که قربان منست

گفتم که دلم گفت که آن دیوانه

در سلسلهٔ زلف پریشان منست

عبید زاکانی

هر لحظه رسد به من بلائی دیگر

هر لحظه رسد به من بلائی دیگر

آید به دلم زخم ز جائی دیگر

بر درد سری کز فلکم راست بود

امروز فزود درد پائی دیگر

عبید زاکانی

در کوچهٔ فقر گوشه‌ای حاصل کن

در کوچهٔ فقر گوشه‌ای حاصل کن

وز کشت حیات خوشه‌ای حاصل کن

در کهنه رباط دهر غافل منشین

راهی پیش است توشه‌ای حاصل کن

عبید زاکانی