نسیمی به دل می‌خورد روح‌پرور

نسیمی به دل می‌خورد روح‌پرور

نسیمی دلاویز چون بوی دلبر

ادامه نوشته

کرده‌ام از کوی یار بیهده عزم سفر

کرده‌ام از کوی یار بیهده عزم سفر

خار ملامت به پا خاک ندامت به سر

ادامه نوشته

رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن

رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن

عبیرآمیز گردان جیب و عنبربیز کن دامن

ادامه نوشته

دارم از آسمان زنگاری

دارم از آسمان زنگاری

زخمها بر دل و همه کاری

ادامه نوشته

حبذا شهری که سالار است در وی سروری

حبذا شهری که سالار است در وی سروری

عدل‌پرور شهریاری دادگستر داوری

ادامه نوشته

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا

لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا

با این همه راضیم به دشنام از تو

از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟

عراقی

در دام غمت دلم زبون افتاده است

در دام غمت دلم زبون افتاده است

دریاب، که خسته بی‌سکون افتاده است

شاید که بپرسی و دلم شاد کنی

چون می‌دانی که بی تو چون افتاده است؟

عراقی

ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست

ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست

در بزم طرب بی‌تو می و جامم نیست

کام دل و آرزوی من دیدن توست

جز دیدن روی تو دگر کامم نیست

عراقی

زان پیش که این چرخ معلا کردند

زان پیش که این چرخ معلا کردند

وز آب و گل این نقش معما کردند

جامی ز می عشق تو بر ما کردند

صبر و خرد ما همه یغما کردند

عراقی

این عمر، که برده‌ای تو بی‌یار بسر

این عمر، که برده‌ای تو بی‌یار بسر

ناکرده دمی بر در دلدار گذر

جانا، بنشین و ماتم خود می‌دار

کان رفت که آید ز تو کاری دیگر

عراقی

دل ز آرزوی تو بی‌قرار است هنوز

دل ز آرزوی تو بی‌قرار است هنوز

جان در طلبت بر سر کار است هنوز

دیده به جمالت ارچه روشن شد، لیک

هم بر سر آن گریهٔ زار است هنوز

عراقی

بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم

بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم

در من نظری کن، که ز هر بد بترم

جانا، تو بیک بارگی از من بمبر

کز لطف تو من امید هرگز نبرم

عراقی

ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو

ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو

خوشتر ز حیات جاودانی غم تو

از حسن تو رازها به گوش دل من

گوید به زبان بی‌زبانی غم تو

عراقی

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای

نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای

کارم به مراد خود چو نگذاشته‌ای

می‌رویم از آن‌سان که توام کاشته‌ای

عراقی

آیا خبرت شود عیانم روزی؟

آیا خبرت شود عیانم روزی؟

تا بر دل خود دمی نشانم روزی

دانم که نگیری، ای دل و جان، دستم

در پای تو جان و دل فشانم روزی

عراقی

گر مونس و همدمی دمی یافتمی

گر مونس و همدمی دمی یافتمی

زو چاره و مرهمی همی یافتمی

از آتش دل سوختمی سر تا پای

از دیده اگر نمی نمی‌یافتمی

عراقی

هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا

هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا

تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما

باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم

ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟

چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن

چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا

آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم

می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم

وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا

مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن

سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا

خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی

زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا

عراقی

عراقی بار دیگر توبه بشکست

عراقی بار دیگر توبه بشکست

ز جام عشق شد شیدا و سرمست

پریشان سر زلف بتان شد

خراب چشم خوبان است پیوست

چه خوش باشد خرابی در خرابات

گرفته زلف یار و رفته از دست

ز سودای پریرویان عجب نیست

اگر دیوانه‌ای زنجیر بگسست

به گرد زلف مهرویان همی گشت

چو ماهی ناگهان افتاد در شست

به پیران سر، دل و دین داد بر باد

ز خود فارغ شد و از جمله وارست

سحرگه از سر سجاده برخاست

به بوی جرعه‌ای زنار بربست

ز بند نام و ننگ آنگه شد آزاد

که دل را در سر زلف بتان بست

بیفشاند آستین بر هردو عالم

قلندروار در میخانه بنشست

لب ساقی صلای بوسه در داد

عراقی توبهٔ سی‌ساله بشکست

عراقی

جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد

جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد

رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد

جولانگه جلالت در کوی دل نباشد

خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد

سودای زلف و خالت جز در خیال ناید

اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد

در دل چو عشقت آید، سودای جان نماند

در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد

دل کز تو بوی یابد، در گلستان نپوید

جان کز تو رنگ بیند، اندر جهان نگنجد

پیغام خستگانت در کوی تو که آرد؟

کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد

آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد

مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد

بخشای بر غریبی کز عشق تو بمیرد

وآنگه در آستانت خود یک زمان نگنجد

جان داد دل که روزی کوی تو جای یابد

نشناخت او که آخر جایی چنان نگنجد

آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید

گر جان شود عراقی، اندر میان نگنجد

عراقی

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی

در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم

چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او باری

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

عراقی

کردم گذری به میکده دوش

کردم گذری به میکده دوش

سبحه به کف و سجاده بر دوش

پیری به در آمد از خرابات

کین جا نخرند زرق، مفروش

تسبیح بده، پیاله بستان

خرقه بنه و پلاس درپوش

در صومعه بیهده چه باشی؟

در میکده رو، شراب می‌نوش

گر یاد کنی جمال ساقی

جان و دل و دین کنی فراموش

ور بینی عکس روش در جام

بی‌باده شوی خراب و مدهوش

خواهی که بیابی این چنین کام

در ترک مراد خویشتن کوش

چون ترک مراد خویش گیری

گیری همه آرزو در آغوش

گر ساقی عشق‌از خم درد

دردی دهدت، مخواه سر جوش

تو کار بدو گذار و خوش باش

گر زهر تو را دهد بکن نوش

چون راست نمی‌شود، عراقی،

این کار به گفت و گوی، خاموش!

عراقی

جانا، نظری که ناتوانم

جانا، نظری که ناتوانم

بخشا، که به لب رسید جانم

دریاب، که نیک دردمندم

بشتاب، که سخت ناتوانم

من خسته که روی تو نبینم

آخر به چه روی زنده مانم؟

گفتی که: بمردی از غم ما

تعجیل مکن که اندر آنم

اینک به در تو آمدم باز

تا بر سر کوت جان‌فشانم

افسوس بود که بهر جانی

از خاک در تو بازمانم

مردن به از آن که زیست باید

بی‌دوست به کام دشمنانم

چه سود مرا ز زندگانی

چون از پی سود در زیانم؟

از راحت این جهان ندارم

جز درد دلی کزو بجانم

بنهادم پای بر سر جان

زان دستخوش غم جهانم

کاریم فتاده است مشکل

بیرون شد کار می‌ندانم

درمانده شدم، که از عراقی

خود را به چه حیله وارهانم؟

عراقی

تا توانی هیچ درمانم مکن

تا توانی هیچ درمانم مکن

هیچ گونه چارهٔ جانم مکن

رنج من می‌بین و فریادم مرس

درد من می‌بین و درمانم مکن

جز به دشنام و جفا نامم مبر

جز به درد و غصه فرمانم مکن

گر نخواهی کشتنم از تیغ غم

مبتلای درد هجرانم مکن

ور بر آن عزمی که ریزی خون من

جز به تیغ خویش قربانم مکن

از من مسکین به هر جرمی مرنج

پس به هر جرمی مرنجانم، مکن

گر گناهی کردم از من عفو کن

ور خطایی رفت تاوانم مکن

تا عراقی ماند در درد فراق

درد با من گوی و درمانم مکن

عراقی

جانا، نظری به ما نکردی

جانا، نظری به ما نکردی

با خویشتن آشنا نکردی

یکدم به مراد ما نبودی

یک کار برای ما نکردی

یک وعدهٔ خود بسر نبردی

یک حاجت ما روا نکردی

ما را به وصال وعده دادی

و آن وعدهٔ خود وفا نکردی

هر لابه، که بر در تو کردیم

نشنیدی و گوش وا نکردی

در کوی تو آمدیم و ما را

بر خاک درت تو جا نکردی

پس در دل تو چگونه گنجم؟

چون بر در خود رها نکردی

درد دل خستهٔ عراقی

دیدی، به کرم دوا نکردی

عراقی

اندوهگنی چرا؟ عراقی

اندوهگنی چرا؟ عراقی

مانا که ز جفت خویش طاقی

غمگین مگر از فراق یاری؟

شوریده مگر ز اشتیاقی؟

خون خور، که درین سرای پر غم

با هجر همیشه هم وثاقی

یاران ز شراب وصل سر مست

مخمور تو از شراب ساقی

ناگشته دمی ز خویش فانی

خواهی که شوی به دوست باقی؟

جان کن، که نه لایق وصالی

خون بار، که در خور فراقی

چون در خور وصل نیست بودت

ای کاش نبودی، ای عراقی

عراقی

بیا، تا بیدلان را زار بینی

بیا، تا بیدلان را زار بینی

روان خستگان افکار بینی

تن درماندگان رنجور یابی

دل بیچارگان بیمار بینی

به کوی عاشقان خود گذر کن

که مشتاقان خود را زار بینی

میان خاک و خون افتاده حیران

زهر جانب دو صد خونخوار بینی

بسا جان عزیز مستمندان

که بر خاک در خود خوار بینی

یکی اندر دل زار ضعیفان

نظر کن، تا غم و تیمار بینی

نبینی هیچ شادی در دل ما

ولی اندوه و غم بسیار بینی

دلا، با این همه امید دربند

که هم روزی رخ دلدار بینی

چو افتادی، عراقی، رو مگردان

اگر خواهی که روی یار بینی

عراقی

نه از تو به من رسید بویی

نه از تو به من رسید بویی

نه وصل توام نمود رویی

اندیشهٔ هجر دردناکت

آویخته جان من به مویی

سودای تو در دلم فکنده

هر لحظه به تازه جست و جویی

با آنکه ز گلشن وصالت

دانم نرسد به بنده بویی

لیکن شده‌ام به آرزو شاد

مزار تو، کم ز آرزویی

سودای محال در دماغم

افگنده به هرزه های و هویی

داده سر خویش را عراقی

زیر خم زلف تو چو گویی

عراقی

ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات

ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات

روی تو نهان در تتق این جلوات

اندیشه کجا بکبریای تو رسد

هیهات ازین خیال فاسد هیهات

فیض کاشانی

ای فیض غم زیان هر سودت هست

ای فیض غم زیان هر سودت هست

با این همه در امید بهبودت هست

هر چیز که پاک سوخت دودی نکند

با‌ آنکه تو پاک سوختی دودت هست

فیض کاشانی

سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت

سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت

خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت

هر چند ز هجران تو زنگار گرفت

ز آینهٔ دل عکس جمال تو نرفت

فیض کاشانی